۱۳۸۹ شهریور ۳۰, سه‌شنبه

عصبانیت مفید است

محققان متوجه شدند عصبانی شدن در حقیقت برای شما مفید است چرا که می*تواند اثرات استرس را کاهش دهد.



این مطالعات، نظریه*های روانشناسی قبلی را تائید می*کند که بروز دادن احساسات بیش*تر از نگه داشتن آن*ها در درون خود می*تواند برای سلامت ذهنی شما مفید باشد.






نشان دادن خشم می*تواند جریان خود را در قسمتی از مغز که مسوول درک حس شادی است افزایش دهد.


در اصل دانشمندان علاقه مند بودند تا متوجه شوند در زمان عصبانی شدن چه اتفاقی برای انسان می*افتد. برای بررسی این موضوع آن*ها 30 مرد را در یک آزمایشگاه جمع کرده و به آرامی آن*ها را عصبانی کردند.


به این افراد یک لیست از جملات نوشته شده داده شد و از آن*ها خواسته شد که هر کدام از این جملات را به آرامی خوانده و متناسب با آن یک موقعیت خاص را که به این جمله مرتبط است به یاد بیاورند.


این جملات از لحاظ شدت به تدریج بدتر می*شدند.


در این مدت ضربان قلب، فشار خون و اندازه دو هورمون استرس به نام*های تستسترون و کورتیزول اندازه گیری شدند و مغز داوطلبان نیز اسکن شد.






این تحقیقات که نتیجه آن در نشریه رفتار و هورمون*ها به چاپ رسیده است نشان داد که نیم*کره چپ مغز در زمانی که مردان عصبانی می*شوند بیش*تر تحریک می*شود.


دکتر نئوس هررو ازدانشگاه والنسیا در اسپانیا که این تحقیقات را انجام داده است در این باره گفت: بخش سمت چپ مغز معمولا مرتبط با تجربه احساسات مثبت است، در حالی که قسمت سمت راست بیش*تر به احساسات منفی مرتبط است.


عصبانی شدن می*تواند تغییرات بنیادی در بدن انسان به وجود آورد که فعالیت قلب و هورمون*ها را کنترل می*کند.به علاوه تغییرات در فعالیت مغزی بیش*تر در قسمت گیجگاهی و جلویی مغز اتفاق می*افتد.


البته این تحقیقات هم*چنین نشان داد که عصبانی شدن هم*چنین می*تواند اثرات منفی جدی هم روی بدن داشته باشد.


ضربان قلب و اندازه فشار خون تمام داوطلبان در زمانی که عصبانی می*شدند افزایش پیدا کرد. هم*چنین اندازه هورمون کورتیزول کاهش پیدا کرده و اندازه هورمون تستسترون نیز افزایش پیدا کرد.

داستان روزهایی که بر ما میگذرد

در یک سحرگاه سرد ماه ژانویه، مردی وارد ایستگاه متروی واشینگتن دی سی شد و شروع به نواختن ویلون کرد. این مرد در عرض ۴۵ دقیقه، شش قطعه ازبهترین قطعات باخ را نواخت. از آنجا که شلوغ ترین ساعات صبح بود، هزاران نفر برای رفتن به سر کارهای‌شان به سمت مترو هجوم آورده بودند. سه دقیقه گذشته بود که مرد میانسالی متوجه نوازنده شد. از سرعت قدم‌هایش کاست و چند ثانیه‌ای توقف کرد، بعد با عجله به سمت مقصد خود براه افتاد. یک دقیقه بعد، ویلون‌زن اولین انعام خود را دریافت کرد. خانمی بی‌آنکه توقف کند یک اسکناس یک دلاری به درون کاسه‌اش انداخت و با عجله براه خود ادامه داد. چند دقیقه بعد، مردی در حالیکه گوش به موسیقی سپرده بود، به دیوار پشت‌ سر تکیه داد، ولی ناگاهان نگاهی به ساعت خود انداخت وبا عجله از صحنه دور شد، کسی که بیش از همه به ویلون زن توجه نشان داد، کودک سه ساله‌ای بود که مادرش با عجله و کشان کشان بهمراه می ‌برد / ..... / در طول مدت ۴۵ دقیقه‌ای که ویلون‌زن می نواخت، تنها شش نفر، اندکی توقف کردند. بیست نفر انعام دادند، بی‌آنکه مکثی کرده باشند، و سی و دو دلار عاید ویلون‌زن شد. وقتیکه ویلون‌زن از نواختن دست کشید و سکوت بر همه جا حاکم شد، نه کسی متوجه شد. نه کسی تشویق کرد، ونه کسی او را شناخت. هیچکس نمی‌دانست که این ویلون‌زن همان (جاشوا بل ) یکی از بهترین موسیقیدانان جهان است، و نوازنده‌ی یکی از پیچیده‌ترین فطعات نوشته شده برای ویلون به ارزش سه ونیم میلیون دلار، می‌باشد. نواختن جاشوا بل در ایستگاه مترو توسط واشینگتن‌پست ترتیب داده شده بود، وبخشی از تحقیقات اجتماعی برای سنجش توان شناسایی، سلیقه و الوویت ‌های مردم بود.

پندی به آستان دوست

پادشاهی عالمی ربانی را گفت : " مرا پندی ده و موعظتی گوی كه به آن رضای خلق و خالق هر دو حاصل كنم. "







گفت : " در روز ، داد گدایان بده تا خلق از تو راضی باشند و در شب ، داد گدایی سرده تا خالق از تو راضی باشد. "

لیوانها را زمین بگذارید

استادی درشروع كلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت كه همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟



شاگردان جواب دادند 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ........ استاد گفت : من هم بدون وزن كردن ، نمی دانم دقیقا' وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد . استاد پرسید :خوب ، اگر یك ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟ یكی از شاگردان گفت : دست تان كم كم درد میگیرد.


حق با توست . حالا اگر یك روز تمام آن را نگه دارم چه ؟


شاگرد دیگری جسارتا' گفت : دست تان بی حس می شود . عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا' كارتان به بیمارستان خواهد كشید ....... و همه شاگردان خندیدند . استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییركرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه


پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بكنم ؟


شاگردان گیج شدند . یكی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.


استاد گفت : دقیقا' مشكلات زندگی هم مثل همین است .


اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشكالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فكر كنید ، به درد خواهند آمد . اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می كنند و دیگر قادر به انجام كاری نخواهید بود. فكركردن به مشكلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است كه درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند .


هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی كه برایتان پیش می آید ، برآیید!


پس همین الان لیوان هاتون رو زمین بذارید

هرچه کنی به خود کنی

آورده اند كه وقتی مردی بود خیّاط ــ در عفاف و صلاح؛ و زنی داشت عفیفه، مستوره، و با جمال و كمال، و هرگز خیانتی از وی ظاهر نگشته بود.







روزی زن در پیش شوهر خود نشسته بود، و زبان به تطاول گشاده، و به سبیل ِ منّت یاد می كرد كه: " تو قدر عفاف من چه دانی و قیمت صلاح من چه شناسی، كه من در صلاح زبیدۀ وقت و رابعۀ عهدم ".






مرد گفت:" راست می گویی، امّا عفاف تو به نتیجۀ عفاف من است. چون من در حضرت آفریدگار راست باشم، او تو را در عصمت بدارد".






زن را خشم آمد، گفت:" هیچ كس زن را نگاه نتواند داشت، و اگر مرا وسیلت صلاح و عفّت نیستی، هر چه خواستمی بكردمی.






مرد گفت:" تو را اجازت دادم به هر جا كه خواهی برو و هر چه می خواهی بكن".






زن، روز دیگر خود را بیاراست و از خانه برون شد، و تا به شب می گشت، و هیچ كس التفات به وی نكرد ــ مگر یك مرد گوشۀ چادر او بكشید و برفت.






چون شب در آمد، زن به خانه باز آمد. مرد گفت:" همه روز گردیدی و هیچ كس به تو التفات نكرد ــ مگر یك كس، و او نیز رها كرد.






زن گفت:" تو از كجا دیدی؟". مرد گفت:" من در خانه بودم، امّا من در عمر خود در هیچ زن نامحرم به چشم خیانت ننگریسته ام، مگر وقتی ــ در جوانی ــ گوشۀ چادر زنی را گرفته بودم، و در حال پشیمان شده رها كردم. دانستم اگر كسی قصد حرم من كند، بیش از این نباشد".






زن در پای شوهر افتاد و گفت:" مرا معلوم شد كه عفاف من از عفاف تو است

حکایت بندگی

درویشی كه بسیار فقیر بود و در زمستان لباس و غذا نداشت. هر روز در شهر هرات غلامان حاكم شهر را می‌دید كه جامه‌های زیبا و گران قیمت بر تن دارند و كمربندهای ابریشمین بر كمر می‌بندند. روزی با جسارت رو به آسمان كرد و گفت خدایا! بنده نوازی را از رئیس بخشندة شهر ما یاد بگیر. ما هم بندة تو هستیم.



زمان گذشت و روزی شاه خواجه را دستگیر كرد و دست و پایش را بست. می‌خواست بیند طلاها را چه كرده است؟ هرچه از غلامان می‌پرسید آنها چیزی نمی‌گفتند. یك ماه غلامان را شكنجه كرد و می‌گفت بگویید خزانة طلا و پول حاكم كجاست؟ اگر نگویید گلویتان را می‌برم و زبانتان را از گلویتان بیرون می‌كشم. اما غلامان شب و روز شكنجه را تحمل می‌كردند و هیچ نمی‌گفتند. شاه آنها را پاره پاره كرد ولی هیچ یك لب به سخن باز نكردند و راز خواجه را فاش نكردند. شبی درویش در خواب صدایی شنید كه می‌گفت: ای مرد! بندگی و اطاعت را از این غلامان یاد بگیر.

حکایتی از ذات آدمی

بر سر گور كشیشی در كلیسای وست مینستر نوشته شده است : « كودك كه بودم می خواستم دنیا را تغییر دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنیا خیلی بزرگ است من باید انگلستان را تغییر دهم . بعد ها دنیا را هم بزرك دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اینك كه در آستانه مرگ هستم می فهمم كه اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم ، شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!!!